مجال هن هـمین باشد که پـنـهـان عشق او ورزم....
جمعه 6 اسفند 1389 ساعت 10:17 |
بازدید : 616 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتنم دل شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنهاتراز ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 32
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10
پنج شنبه 5 اسفند 1389 ساعت 13:12 |
بازدید : 702 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
در صـدر خاطراتم یـاد تو جــا گرفته
یـاد تـو در خیالم رنگ صفــا گرفته
تصویر یـاد رویت در قـاب دل نشسته
این گوش جـان طنین حرف تو را گرفته
خورشید من! حضورت رویای صادقم بود
دیدم به خواب چشمت نور خـدا گرفته
با فـکر خیره بر تـو،دنبـال واژه هستم
بر سطح کاغـذم ،شعر ، مستانه پا گرفته
یک راز ناگشوده بین من وتـو این است
یادت خیـال ما را دائـم چـرا گرفته ؟
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 26
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10
پنج شنبه 5 اسفند 1389 ساعت 13:10 |
بازدید : 829 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
آخه چه جور دلت اومد
تنهام بذاری و بری
آخه مگه حرفی زدم
زخم زبونی من زدم
آره همش بهونه بود
مسئله یار دیگه بود
دلت هوایی شده بود
کارم از کار گذشته بود
برو با یارت عزیزم!!
رها کن این تن منو
الهی صد سال بشه!!
عشق قشنگت عزیزم!!
اما یه قول بهم بده یارتو تنها نذاری
که مثل من اسیر بشه
آواره از خونه بشه
من یه قول بهت می دم
یه روز فراموشت کنم
قلبمو سنگیش بکنم
عشقتو خاکستر کنم
اگه یه روز خواستی گلم
کسی رو نفرینش کنی
بگو مثل من بشه
زجر جدایی بکشه
برو با یارت عزیزم!!
رها کن این تن منو
الهی صد سال بشه!!
عشق قشنگت عزیزم!!
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 26
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8
پنج شنبه 5 اسفند 1389 ساعت 13:6 |
بازدید : 791 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 29
|
تعداد امتیازدهندگان : 9
|
مجموع امتیاز : 9
پنج شنبه 5 اسفند 1389 ساعت 13:2 |
بازدید : 801 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
عــشــق یعنی یک جهان دلبستگی
عــشــق یعنی بی نهایت خستگی
عــشــق یعنی با تو خواندن از جنون
عــشــق یعنی سوختنها از درون
عــشــق یعنی با خودت بی گا نگی
عــشــق یعنی یک جهان دیوانگی
عــشــق یعنی سوختن تا ساختن
عــشــق یعنی عقل و دین را باختن
عــشــق یعنی چشم سر را دوختن
عــشــق یعنی همچو شعمی سوختن
عــشــق یعنی گٌل شدن در بین خار
عــشــق یعنی روشنی در شام تار
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 13
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
پنج شنبه 5 اسفند 1389 ساعت 13:0 |
بازدید : 692 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
بخوام از تو بگذرم من با یادت چه کنم ؟
تو رو از یاد ببرم با خاطراتت چه کنم؟
حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو
بگو من با این دل خون و خرابم چه کنم؟
تو همونی که واسم یه روزی زندگی بودی
توی رویاهای من عشق همیشگی بودی
آره سهم من فقط از عاشقی یه حسرته
بی کسی عالمی داره واسه ما یه عادته !
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 44
|
تعداد امتیازدهندگان : 13
|
مجموع امتیاز : 13
پنج شنبه 5 اسفند 1389 ساعت 12:53 |
بازدید : 861 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
من دلم تنگ کسیست که به دلتنگی من می خندد
باور عشق برایش سخت است ...
ای خدا باز به یاری نسیم سحری
می شود آیا باز دل به دل نازک من بربندد
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 38
|
تعداد امتیازدهندگان : 11
|
مجموع امتیاز : 11
پنج شنبه 5 اسفند 1389 ساعت 12:50 |
بازدید : 720 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
ای تویی که از ارزنی عشق دم میزنی
عشق هست عاشق نیست
مردنیست
تن عریان حاصل بی غیرتی آدم هاست
و دروغ از همه چیز ارزان تر؟
نه
از همه ارزان تر غیرت آدم هاست
قیمت انسان ها کم شده است!
علت نامردیست
علتش بی مهریست.......
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 30
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10
پنج شنبه 5 اسفند 1389 ساعت 12:47 |
بازدید : 670 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
روز پاییزی میلاد تو در یادم هست / روز خاکستری سرد سفر یادت نیست
ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من / در شب آخر پرواز خطر یادت نیست
تلخی فاصله ها نیز به یادت مانده ست / نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست
یادم هست …. یادت نیست
خواب روزانه اگر در خور تقدیر نبود / پس چرا گشت شبانه ، دربه در،یادت نیست
من به خط و خبری از تو قناعت کردم / قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست
عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید / کوزه ای دادمت ای تشنه, مگر یادت نیست
تو که خود سوزی هر شب پره را می فهمی / باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست
تو به دل ریختگان چشم نداری بیدل / آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست
یادم هست …. یادت نیست
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 49
|
تعداد امتیازدهندگان : 13
|
مجموع امتیاز : 13
پنج شنبه 5 اسفند 1389 ساعت 12:41 |
بازدید : 669 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
سال ها دل غرق آتش بود و خاکستر نداشت
بازکردم این صدف را بارها گوهر نداشت
از تهیدستی قناعت پیشه کردم سال ها
زندگی جز شرمساری مایه ای دیگر نداشت
هرکجا رفتم به استقبالم آمد بی کسی
عشق در سودای خود چیزی از این بهتر نداشت
بارها گفتی ولی از ابتدای عاشقی
قصه سرگشتگیهایت مگر آخر نداشت
سالها بر دوش حسرتها کشیدم بار عشق
هیچ دستی این امانت را ز دوشم برنداشت
کاش می آمد و می دیدم که از خود رفته ام
آنکه عاشق بودنم را یک نفس باور نداشت
آسمان یک پرده از تقدیر را اجرا نکرد
گویی از روز ازل این صحنه بازیگر نداشت
ناله ما تا به اوج کبریا پرواز کرد
گرچه این مرغ قفس پرورده بال و پر نداشت . . .
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 24
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8
یک شنبه 1 اسفند 1389 ساعت 19:20 |
بازدید : 878 |
نوشته شده به دست |
( نظرات )
نازنينـــــــــــــــــــم !
بي تو اينجا نا تمام افتاده ام
پخته اي بودم که خام افتاده ام
گفته بودي تا که عاقلتر شوم
آه ، مي خواهي مگر کافر شوم
من سري دارم که مي خواهد کمند
حالتي دارم که محتاجم به بند
کاشکي در گردنم زنجير بود
کاشکي دست تو دامنگيربود
عقل ما سرمايه دردسر است
من جهان را زير وبالا کرده ام
عشق خود را در تــــــو پيدا کرده ام
من دگر از هر چه جز دل خسته ام
عهد ياري با دل دل بسته ام
بر لب تو خنده مجنوني ام
خنده تو رنگي از دلخونيم
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 25
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
سه شنبه 26 بهمن 1389 ساعت 13:39 |
بازدید : 775 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
سكوتم نشـــــــــكن و بگذار تا من
درون خــــــــــــــلوتم ، تنها بمانم
دلم را نشكن و بگذار اي عـــشق
سرود زيستن ، با تــــــــو بخوانم
دلم آيينه گردان رخ تــــــــــوست
مزن سنگي و مشكن جـــام شيشه
نهال عمرمن با تو بهاري است
مزن برريشه ام ، آهنگِ تيـــشه
بيا با هم بخنديم زنــــــــــدگي را
كه دنيا بي تو زنداني سـياه است
بيا بر شانه هاي هم بگريـــــــيم
كه تنهائي دل راسوز و آه است
تو تفسير كتاب عشق پـــــــــاكي
تو رويايي ترين ليـــــــلي عاشق
تـــــــــرا در آسمانها مي شناسند
قــــناري ، بي مثالم ، اي شقايق
سكوتم يك سبد روياي ســـــــــبز
ترنم هاي احســـــــــاس تو دارد
مخواه اي مرغ عاشق ،مرغ عاشق
سكوتم ،جاي ديگر پـــــــا گذارد
غم عشق تو ، رويا ، زندگـــاني
به تار و پود جانم ريــشه دارد
بجز سوداي جانسوزت قـناري
دل من كي ؟ كجا ؟ انديشه دارد؟
تو فرياد ســـــــــكوتم را شنيدي
كنون بگذارتا با تــــــــــو بمانم
سكوتم مملو ازراز تمـــــــناست
تمنا مي كنم ، با تو بــــــــمانم
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 43
|
تعداد امتیازدهندگان : 13
|
مجموع امتیاز : 13
پنج شنبه 21 بهمن 1389 ساعت 13:31 |
بازدید : 860 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي که از صورتم گرفتي .... بخاطر
تمام غمهايي که بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي که
برايم شکستي .... .. بخاطر احساسي که برايم پرپر کردي ..... نمی
بخشمت .... بخاطر زخمي که بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمکي که بر
زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي که بر قلبم حک کردي
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 47
|
تعداد امتیازدهندگان : 16
|
مجموع امتیاز : 16
پنج شنبه 21 بهمن 1389 ساعت 13:30 |
بازدید : 883 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
یا تو زیباتر شدی ! .... یا چشام بارونیه ! ..
این قفس بازه ولی.... قلب ِ من زندونیه..
من پشیمون میکنم جاده رو از رفتنت ! تو نباشی می پره عطرتم از پیرهنت...
میخـوام آروم شم!! تـــــو نمی ذاری!
هر دو بی رحمن : عشق و بیزاری!
همه دنیامو زیرو رو کردم تو رو شاید دیر آرزو کردم !
قدمای آخرو آهسته تر بردار ! واسه من کابوسه فکر ِ آخرین دیدار !
بغض ِ این آهنگ مارو تا کجاها بُرد! شایدم تقدیرمو امشب به رحم آوُرد !
به تلافی ِ اونهمه تلخیم ! گله هاتم طعم ِ عسل شد!
غم معصومانه ی چشمات.. به تبسم ِ تازه بدل شد!
میشه با من هزار و یکسال.. به بهانه ی قصه بمونی!؟
همه مرثیه های سکوتم .. به بهار ِتو باغ غزل شد......
نفس کشیدن ، دل سپردن ، مثل دریا ..... ماه من!!
از تو خوندن .. با تو موندن.. مقصد من.. راه من
همینه رویام.. آرزوهام.. سرگذشت آه من
نرفته برگرد که با تو شاید.. خدا گذشت از گناهِ من!
تو مثل بارون .. غمو آسون .. می بری از یاد من
با تو خوبن.. بی غروبن... خاطرات ِ شاد من
زارو خسته.. دلـشکسته .. بینوا فرهاد من!
مرغ ِآمـیـن! .. کی به شیرین .. می رسه فریاد من
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 65
|
تعداد امتیازدهندگان : 21
|
مجموع امتیاز : 21
پنج شنبه 21 بهمن 1389 ساعت 13:23 |
بازدید : 944 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
چه زیباست بخاطر تو زیستن
وبرای تو ماندن و به پای تو مردن و به عشق تو سوختن
و چه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن
برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن
ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگی است
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست
ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست
و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 40
|
تعداد امتیازدهندگان : 15
|
مجموع امتیاز : 15
پنج شنبه 21 بهمن 1389 ساعت 13:4 |
بازدید : 993 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
در مذهب عاشقان قرار دگر است وین باده ن ا ب را خمار دگر است
هرعلم که درمدرسه حاصل گردد کار دگر است و عشق کار دگر است
دربستربی رحمی و خون زاده شد م از اول عمر با جنون زاده شدم
خاک س تریم, دست خود نیست عزیز ققنوسم از آتش درون زاده شدم
دلبرم اندر خیالم خود نمایی میکند در فراقش ای دل من بینوایی میکند
اوبرفت وپشت پازدبردل و دنیای م کار دل را بین که بهرش بیقراری میکند
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 34
|
تعداد امتیازدهندگان : 11
|
مجموع امتیاز : 11
پنج شنبه 21 بهمن 1389 ساعت 13:3 |
بازدید : 840 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های اینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های اینه راهی به من بجو!
***
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 46
|
تعداد امتیازدهندگان : 15
|
مجموع امتیاز : 15
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 19:12 |
بازدید : 1094 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
باد صبا بر گل گذر کن وز حال گل ما را خبر کن
با مدعی کمتر بنشین نازنین ای نازنین
بیچاره عاشق ناله تا کی؟
یا دل مگیر یا ترک سر کن
شد خون فشان چشم تر من پر خون دل شد ساغر من
ای یار عزیز مطلوع و تمیز
در فصل بهار با ما مستیز
آخر گذشت آب از سر من ببین چشم تر من
تو را نادیدن ما غم نباشد که درخیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی ولیکن چون تو در عالم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ رویی که رویت بیند و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد که با من میکنی محکم نباشد
مکن یارا دلم مجروح مگذار که هیچم در جهان مرهم نباشد
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 24
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 19:10 |
بازدید : 885 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
یادته جان جان؟
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هشیار نمیبینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه
هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی
وان ساقی سر مستی با ساغر شاهانه
ای لولی بربط زن تو مست تری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بی لنگر کژ میشدمژ می شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
گفتم زکجایی توتسخرزدوگفت
ای جان نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه در دانه
من بی دل و دستارم در خانه خمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه
جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 13
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 19:10 |
بازدید : 949 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
بازهم قلبی به پایم اوفتاد
بازهم چشمی به رویم خیره شد
بازهم درگیروداریک نبرد
عشق من برقلب سردی چیره شد
بازهم ازچشمه ی لبهای من
تشنه ای سیراب شد،سیراب شد
بازهم دربسترآغوش من
رهروی درخواب شد،درخواب شد
بردوچشمش دیده می دوزم به ناز
خودنمی دانم چه می جویم دراو
عاشقی دیوانه میخواهم که زود
بگذردازجاه ومال وآبرو
اوشراب بوسه میخواهدزمن
من چه گویم قلب پرامیدرا
اوبه فکرلذت وغافل که من
طالبم آن لذت جاوید را
من صفای عشق میخواهم از او
تافداسازم وجودخویش را
اوتنی می خواهد ازمن آتشین
تابسوزانددراوتشویش را
اوبه من می گوید ای آغوش گرم
مست نازم کن،که من دیوانه ام
من به اومی گویم ای ناآشنا
بگذرازمن،من تورابیگانه ام
آه ازاین دل،آه از این جام امید
عاقبت بشکست وکس رازش نخواند
چنگ شددردست هربیگانه ای
ای دریغا،کس به آوازش نخواند.
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 17
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 19:5 |
بازدید : 934 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ای بی پناه می خندید
شرمناک و پر از نیازی گنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه ای روی سایه ای خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه ای لغزید
بوسه ای شعله زد میان دو لب
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 24
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 19:2 |
بازدید : 939 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
هیچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد ، بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من
وای از این چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا
گاه می پرسد که اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است
گاه می نالد به نزد دیگران
« کو دگر آن دختر دیروز نیست »
« آه ، آن خندان لب شاداب من»
« این زن افسرده ی مرموز نیست »
گاه می کوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند
گاه میگوید که : ک. ، آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونکار تو ؟
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو
من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که : اینست آنچه هست
خود نمی دانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بیگمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه ی آزار خویش
از منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه ی زنجیر نیست
آه ، اینست آنچه می جستی به شوق
راز من ، راز نی دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو
راز موجودی که دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه ، اینست آنچه رنجم می دهد
ورنه ، کی ترسم ز خشم و قهر تو
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 18:59 |
بازدید : 1032 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
بر پرده های در هم امیال سر کشم
نقش عجیب چهره یک ناشناس بود
نقشی ز چهره ای که چو می جستمش به شوق
پیوسته می رمید و به من رخ نمی نمود
یک شب نگاه خسته مردی بروی من
لغزید و سست گشت و همانجا خموش ماند
تا خواستم که بگسلم این رشته نگاه
قلبم تپید و باز مرا سوی او کشاند
نو مید و خسته بودم از آن جستجوی خویش
با ناز خنده کردم و گفتم بیا بیا
راهی دراز بود و شب عشرتی به پیش
نالید عقل و گفت کجا می روی کجا
راهی دراز بود و دریغا میان راه
آن مرد ناله کرد که پایان ره کجاست
چون دیدگان خسته من خیره شد بر او
دیدم که می شتابد و زنجیرش به پاست
زنجیرش بپاست چرا ای خدای من ؟
دستی به کشتزار دلم تخم درد ریخت
اشکی دوید و زمزمه کردم میان اشک
زنجیرش به پاست که نتوانمش گسیخت
شب بود و آن نگاه پر از درد می زدود
از دیدگان خسته من نقش خواب را
لب بر لبش نهادم و نالیدم از غرور
کای مرد ناشناس بنوش این شراب را
آری بنوش و هیچ مگو کاندر این میان
در دل ز شور عشق تو سوزنده آذریست
ره بسته در قفای من اما دریغ و درد
پای تو نیز بسته زنجیر دیگریست
لغزید گرد پیکر من بازوان او
آشفته شد بشانه او گیسوان من
شب تیره بود و در طلب بوسه می نشست
هر لحظه کام تشنه او بر لبان من
ناگه نگه کردم و دیدم به پرده ها
آن نقش ناشناس دگر ناشناس نیست
افشردمش به سینه و گفتم به خود که وای
دانستم ای خدای من آن ناشناس کیست
یک آشنا که بسته زنجیر دیگریست
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 14
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 18:58 |
بازدید : 977 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
آه ای مردی که لب های مرا
از شرار بوسه ها سوزانده ای
هیچ در عمق دو چشم خامشم
راز این دیوانگی را خوانده ای ؟
هیچ می دانی که من در قلب خویش
نقشی از عشق تو پنهان داشتم
هیچ می دانی کز این عشق نهان
آتشی سوزنده بر جان داشتم
گفته اند آن زن زنی دیوانه است
کز لبانش بوسه آسان می دهد
آری اما بوسه از لب های تو
بر لبان مرده ام جان می دهد
هرگزم در سر نباشد فکر نام
این منم کاینسان تو را جویم به کام
خلوتی می خواهم و آغوش تو
خلوتی می خواهم و لبهای جام
فرصتی تا بر تو دور از چشم غیر
ساغری از باده ی هستی دهم
بستری می خواهم از گلهای سرخ
تا در آن یک شب تو را مستی دهم
آه ای مردی که لب های مرا
از شرار بوسه ها سوزانده ای
این کتابی بی سرانجامست و تو
صفحه کوتاهی از آن خوانده ای
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 9
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 18:57 |
بازدید : 917 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
از پیش من برو که دل آزارم
ناپایدار و سست و گنه کارم
در کنج سینه یک دل دیوانه
در کنج دل هزار هوس دارم
قلب تو پاک و دامن من ناپاک
من شاهدم به خلوت بیگناه
تو از شراب بوسه من مستی
من سرخوش از شرابم و پیمانه
چشمان من هزار زبان دارد
من ساقیم به محفل سرمستان
تا کی ز درد عشق سخن گویی
گر بوسه خواهی از لب من بستان
عشق تو همچو پرتو مهتابست
تابیده بی خبر به لجن زاری
باران رحمتی است که می بارد
بر سنگلاخ قلب گنهکاری
من ظلمت و تباهی جاویدم
تو آفتاب روشن امیدی
بر جانم ای فروغ سعادتبخش
دیر است این زمان که تو تابیدی
دیر آمدم و دامنم از کف رفت
دیر آمدی و غرق گنه گشتم
از تند باد ذلت و بدنامی
افسردم و چو شمع تبه گشتم
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 18:54 |
بازدید : 950 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره ی این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه ای خدا ی قادر بی همتا
یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه ی من بینی
این مایه گناه و تباهی را
دل نیست این دلی که به من دادی
در خون تپیده ، آه ، رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش
یا پای بند مهر و وفایش کن
تنها تو آگهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی
بر روح من ، صفای نخستین را
آه ، ای خدا چگونه ترا گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویی امید جسم دگر دارم
از دیدگان روشن من بستان
شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برق چشم غیر رمیدن را
عشقی به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من بده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو
یک شب ز لوح خاطر من بزدای
تصویر عشق و نقش فریبش را
خواهم به انتقام جفاکاری
در عشقش تازه فتح رقیبش را
آه ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستی را
راضی مشو که بنده ی ناچیزی
عاصی شود بغیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره ی این دنیا
بانگ پر از نیاز مرابشنو
آه ای خدای قادر بی همتا
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 22
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 18:54 |
بازدید : 860 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
یک شب ز ماورای سیاهی ها
چون اختری بسوی تو می آیم
بر بال بادهای جهان پیما
شادان به جستجوی تو می آیم
سرتا به پا حرارت و سرمستی
چون روزهای دلکش تابستان
پر می کنم برای تو دامان را
از لاله های وحشی کوهستان
یک شب ز حلقه که به در کوبم
در کنج سینه قلب تو می لرزد
چون در گشوده شد تن من بی تاب
در بازوان گرم تو می لغزد
دیگر در آن دقایق مستی بخش
در چشم من گریز نخواهی دید
چون کودکان نگاه خموشم را
با شرم در ستیز نخواهی دید
یکشب چو نام من به زبان آری
می خوانمت به عالم رویایی
بر موج های یاد تو می رقصم
چون دختران وحشی دریایی
یکشب لبان تشنه من با شوق
در آتش لبان تو می سوزد
چشمان من امید نگاهش را
بر گردش نگاه تو می دوزد
از « زهره » آن الهه افسونگر
رسم و طریق عشق می آموزم
یکشب چو نوری از دل تاریکی
در کلبه ات شراره می افروزم
آه ای دو چشم خیره به ره مانده
آری منم که سوی تو می آیم
بر بال بادهای جهان پیما
شادان به جستجوی تو می آیم
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 22
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 18:51 |
بازدید : 909 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی
لبش با بوسه می آید به سویم
اگر ای آسمان خواهم که یک روز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر که من مرغی اسیرم
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 21
|
تعداد امتیازدهندگان : 9
|
مجموع امتیاز : 9
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 18:49 |
بازدید : 871 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
من به مردی وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم
دل من کودکی سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که می گفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد
اگر از شهد آتشین لب من
جرعه ای نوش کرد وشد سرمست
حسرتم نیست ز آنکه این لب را
بوسه های نداده بسیار است
باز هم در نگاه خاموشم
قصه های نگفته ای دارم
باز هم چون به تن کنم جامه
فتنه های نهفته ای دارم
بازهم می توان به گیسویم
چنگی از روی عشق و مستی زد
باز هم می توان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستی زد
باز هم می دود به دنبالم
دیدگانی پر از امید و نیاز
باز هم با هزار خواهش گنگ
می دهندم به سوی خویش آواز
باز هم دارم آنچه را که شبی
ریختم چون شراب در کامش
دارم آن سینه را که او می گفت
تکیه گاهیست بهر آلامش
ز آنچه دادم به او مرا غم نیست
حسرت و اضطراب و ماتم نیست
غیر از آن دل که پر نشد جایش
بخدا چیز دیگرم کم نیست
کو دلم کو دلی که برد و نداد
غارتم کرده ، داد می خواهم
دل خونین مرا چه کار آید
دلی آزاد و شاد می خواهم
دگرم آرزوی عشقی نیست
بیدلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز می نالید
که هنوزم نظر به او باشد
او که از من برید و ترکم کرد
پس چرا پس نداد آن دل را
وای بر من که مفت بخشیدم
دل آشفته حال غافل را
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 27
|
تعداد امتیازدهندگان : 11
|
مجموع امتیاز : 11
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 18:47 |
بازدید : 846 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
می بندم این دو چشم پر آتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پریشانش
می بندم این دو چشم پر آتش را
تا بگذرم ز وادی رسوایی
تا قلب خامشم نکشد فریاد
رو می کنم به خلوت و تنهایی
ای رهروان خسته چه می جویید
در این غروب سرد ز احوالش
او شعله رمیده خورشید است
بیهوده می دوید به دنبالش
او غنچه شکفته مهتابست
باید که موج نور بیفشاند
بر سبزه زار شب زده چشمی
کاو را به خوابگاه گنه خواند
باید که عطر بوسه خاموشش
با ناله های شوق بی آمیزد
در گیسوان آن زن افسونگر
دیوانه وار عشق و هوس ریزد
باید شراب بوسه بیاشامد
ازساغر لبان فریبایی
مستانه سر گذارد و آرامد
بر تکیه گاه سینه زیبایی
ای آرزوی تشنه به گرد او
بیهوده تار عمر چه می بندی
روزی رسد که خسته و وامانده
بر این تلاش بیهوده می خندی
آتش زنم به خرمن امیدت
با شعله های حسرت و ناکامی
ای قلب فتنه جوی گنه کرده
شاید دمی ز فتنه بیارامی
می بندمت به بند گران غم
تا سوی او دگر نکنی پرواز
ای مرغ دل که خسته و بی تابی
دمساز باش با غم او ، دمساز
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 18
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 18:44 |
بازدید : 866 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته ی من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یک رنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 17
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 18:43 |
بازدید : 917 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
یک روز بلند آفتابی
در آبی بیکران دریا
امواج تورا به من رساندند
امواج تورا نه بار تنها
چشمان تو رنگ آب بودند
آن دم که تورا در آب دیدم
در غربت آن جهان بی شکل
گویی که تورا بخواب دیدم
از تو تا من سکوت و حیرت
از من تا تو نگاه و تردید
ما را می خواند مرغی از دور
می خواند به باغ سبز خورشید
در ما تب تند بوسه می سوخت
ما تشنه خون شور بودیم
در زورق آب های لرزان
بازیچه عطر و نور بودیم
می زد ، می زد درون دریا
از دلهره فرو کشیدن
امواج ، امواج نا شکیبا
در طغیان بهم رسیدن
دستانت را دراز کردی
چون جریان های بی سرانجام
لب هایت با سلام بوسه
ویران گشتند …
یک لحظه تمام آسمان را
در هاله ای از بلور دیدم
خود را و تو را و زندگی را
در دایره های نور دیدم
گویی که نسیم داغ دوزخ
پیچیده میان گیسوانم
چون قطره ای از طلای سوزان
عشق تو چکید بر لبانم
آنگاه ز دوردست دریا
امواج بسوی ما خزیدند
بی آنکه مرا به خویش آرند
آرام تو را فرو کشیدند
پنداشتم آن زمان که عطری
باز از گل خواب ها تراوید
یا دست خیال من تنت را
از مرمر آب ها تراشید
پنداشتم آن زمان که رازیست
در زاری و های های دریا
شاید که مرا به خویش می خواند
در غربت خود ، خدای دریا
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 24
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 18:42 |
بازدید : 885 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
ز آن نامه ای که دادی و زان شکوه های تلخ
تا نیمه شب بیاد تو چشمم نخفته است
ای مایه ی امید من ، ای تکیه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است
شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت
احساس قلب کوچک خود را نهان کنم
بگذار تا ترانه من رازگو شود
بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم
تا بر گذشته می نگرم ، عشق خویش را
چون آفتاب گمشده می آورم به یاد
می نالم از دلی که به خون غرقه گشته است
این شعر ، غیر رنجش یارم به من چه داد
این درد را چگونه توانم نهان کنم
آندم که قلبم از تو بسختی رمیده است
این شعر ها که روح ترا رنج داده است
فریادهای یک دل محنت کشیده است
گفتم قفس ، ولی چه بگویم که پیش از این
آگاهی از دو رویی مردم مرا نبود
دردا که این جهان فریبای نقشباز
با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود
کنون منم که خسته ز دام فریب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نموده ام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام
پای مرا دوباره به زنجیرها ببند
تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند
تا دست آهنین هوس های رنگ رنگ
بندی دگر دوباره به پایم نیفکند
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 26
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 18:39 |
بازدید : 900 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد
انگار نه از یه شهر دور . که از همه دنیا میاد
تا وقتی که در وا میشه . لحظه دیدن میرسه
هر چی که جاده است رو زمین . به سینه من میرسه
آه...
ای که تویی همه کسم . بی تو میگیره نفسم
اگه تورو داشته باشم . به هر چی میخوام میرسم
به هر چی میخوام میرسم...
وقتی تو نیستی . قلبمو واسه کی تکرار بکنم؟
گلهای خواب آلوده رو . واسه کی بیدار بکنم؟
دست کبوترای عشق . واسه کی دونه بپاشه؟
مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه؟
ای که تویی همه کسم . بی تو میگیره نفسم
اگه تورو داشته باشم . به هر چی میخوام میرسم
به هر چی میخوام میرسم...
عزیزترین سوغاتیه . غبار پیراهن تو
عمر دوباره منه . دیدن و بوییدن تو
نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس میخوام
عمر دوباره منی . تو رو واسه نفس میخوام
ای که تویی همه کسم . بی تو میگیره نفسم
اگه تورو داشته باشم . به هر چی میخوام میرسم
به هر چی میخوام میرسم...
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 21
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 18:37 |
بازدید : 948 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
نیمه شب در دل دهلیز خموش
ضربه ی پایی افکند طنین
دل من چون دل گل های بهار
پر شد از شبنم لرزان یقین
………… گفتم این اوست که باز آمده است
جستم از جا و در آیینه گیج
بر خود افکندم با شوق نگاه
آه ، لرزید لبانم از عشق
تار شد چهره ی آیینه ز آه
………… شاید او وهمی را می نگریست
گیسویم در هم و لب هایم خشک
شانه ام عریان در جامه ی خواب
لیک در ظلمت دهلیز خموش
رهگذر هر دم می کرد شتاب
………… نفسم نا گه در سینه گرفت
گویی از پنجره ها روح نسیم
دید اندوه من تنها را
ریخت بر گیسوی آشفته ی من
عطر سوزان اقاقی ها را
………… تند و بیتاب دویدم سوی در
ضربه ی پاها ، در سینه ی من
چون طنین نی ، در سینه ی دشت
لیک در ظلمت دهلیز خموش
ضربه س پاها ، لغزید و گذشت
………… باد آواز حزینی سر کرد
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 23
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 18:35 |
بازدید : 953 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیکرانه می خواهم
پا بر سر دل نهاده می گویم
بگذاشتن از آن ستیزه جو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه آتشین خوشتر
پنداشت اگر شبی به سرمستی
در بستر عشق او سحر کردم
شب های دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران به سر کردم
دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را
آنکس که مرا نشاط و مستی داد
آنکس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تامل گفت :
« او یک زن ساده لوح عادی بود »
می سوزم از این دو رویی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه ی جاودانه می خواهم
رو ، پیش زنی ببر غرورت را
کو عشق ترا به هیچ نشمارد
آن پیکر داغ و دردمندت را
با مهر به روی سینه نفشارد
عشقی که ترا نثار ره کردم
در سینه دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی یافت
در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم
دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو در بدر نمی گردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم
در ظلمت آن اطاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
وان آه نهان به لب نمی رانم
ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو ، مجو ، هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود به او مگو هرگز
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 28
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 16:3 |
بازدید : 933 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
غریب آمده بودم غریب خواهم رفت
نچیده سیب به رویای سیب خواهم رفت
میان بوسه طنابی به دار می بافند
به گونه با گل سرخ فریب خواهم رفت
صدای خواب براحساس شهر می پیچید
وگفت با دل من بی نصیب خواهم رفت
ومرگ سهم تمام حیات حـّوا بود
اسیردست رسوم عجیب خواهم رفت
به شوق باغ پراز یاس های شهرقدیم
ازاین بهاردروغین نجیب خواهم رفت
اگرچه گریه براین شهرجرم زندان داشت
میان همهمه هاعن قریب خواهم رفت
زمان کوچ شد افسوس،دست من خالیست
غریب آمده بودم غریب خواهم رفت
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 22
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 15:59 |
بازدید : 876 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
برای مشاهده ی شعر روی ادامه مطلب کلیک کنید…
غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق
یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق
بی صـدا میشکنه بغضـش روی سـنـگ قبـر دلدار
اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار
زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی
رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی
آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک
اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک
تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود
دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود
تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری
تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری
پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی
تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی
داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن
رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون
تو سـفر کردی به خـورشـید ، رفتی اونور دقایق
منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق
نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه
تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه
عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک
گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک
نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش
شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش
و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره
پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره
اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم
بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم
ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد
روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد
بـه خـدا نـمــیـری از یاد
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 23
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 15:54 |
بازدید : 926 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
روز و شبم شدی تو ،از آن لحظه که آمدی…
قانون زندگی ام بهم خورد، از لحظه ای که به قلبم آمدی…
نمیدانم چرا میگیرد نفسهایم
نمیدانم چرا اینگونه میریزد اشکهایم
میگویند اینها همه درد های عاشقیست ،
نمیدانم حرف دلم را باور کنم یا حرف آنها را ،
شاید این هم یکی از درد های همیشگیست
میترسم از آن روزی که رهایم کنی ،
شاید فکر کنی که محال است قلبت را از قلبم جدا کنی
این روزها کار همه بی وفاییست
تا این حد هم نباید مرا به یک عشق ماندگار مطمئن کنی
تو خواستی مرا به خودت وابسته کنی
تو خواستی قلبم را اسیر قلب پاکت کنی
دیگر محال است بتوانی مرا از خودت سیر کنی!
این قلبی که در سینه دارم آن قلب تنها نیست
حال و هوای من مثل گذشته ها نیست
حالا دیگر وجودم نیز مال خودم نیست ،
این اشکهایی که میریزد از چشمانم، دست خودم نیست
این دلتنگی ها و بی قراری هایم حس و حال همیشگیست
قانون زندگی ام بهم خورد ، از لحظه ای که تو آمدی
آمدی و شدی همه زندگی ام ،
هستم تا آخرین نفس با تو، ای تنها بهانه نفس کشیدنم!
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 21
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 15:52 |
بازدید : 867 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
ماه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبي و پر از مهر ، به ما مي خندد !
يا زميني را که، دلش ازسردي شب هاي خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از سر اميد کشيد
ودر آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد
زير پاهامان ريخت ،
تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داري و من
هر شب و روز ،
آرزويم ، همه خوشبختي توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن
کارآن هايي نيست ، که خدا را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزي، مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات ، از لب پنجره عشق ، زمين خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او هماني است که در تار ترين لحظه شب، راه نوراني اميد
نشانم مي داد ...
او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد ، همه زندگي ام ،
غرق شادي باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معني خوشبختي ،
بودن اندوه است ...!
اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه ! ميوه يک باغند
همه را با هم و با عشق بچين ...
ولي از ياد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاري است پر از ياد خدا
و در آن باز کسي مي خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟1 چرا !؟!
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 15
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 15:48 |
بازدید : 897 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
سرنوشت بديه اول جاتو ازم گرفت
صبح فردا شد ديدم ردپاتو ازم گرفت
تا ميخواستم به چشماي روشنت نيگا كنم
مال ديگري شد و چشاتو ازم گرفت
تورو جادو كرد كسي با يه چيزي مثل طلسم
اثرش زياد بود وخنده هاتو ازم گرفت
تو بامن حرف ميزدي نگات يه جاي ديگه بود
خدا لعنتش كنه,اون, نگاتو ازم گرفت
لحظه هات يه وقتايي مال دوتامون ميشدن
اون حسود, اون دو سه تا لحظه هاتو ازم گرفت
خيلي وقته سختمه ديگه تنفس بكنم
يه جور عجيبي انگار هواتو ازم گرفت
خدا دوست نداشت بيام پيشت كنار تو باشم
باورت نميشه حس دعاتو ازم گرفت
دست روزگار چقدر با من و آرزوم بده
لحن فيروزه اي زهراهاتو ازم گرفت
سلامت خداحافظيت عزيزماي نقره ايت
حرف آخر به امون خداتو ازم گرفت
تو حواس واسم نذاشتي چه كنم از دست تو
اشتباهم بهترين جمله هاتو ازم گرفت
نميخواد بپرسي چي, خودم دارم بهت ميگم
توي خط خوردگي دنيا صداتو ازم گرفت
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 23
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 15:46 |
بازدید : 980 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
زيبامن چيابگم عاشقي باورت ميشه؟ توكه خيلي بهترازمااين چيزاسرت ميشه
چشماي نازتوكه واميشه آفتاب ميزنه تازه وقتي تو بگي صورتشو آب ميزنه
من بگم دوست دارم باچه رقم ياعددي تو كه بينهايتو قشنگتر از من بلدي
مژه ها ت شعربلند ناتموم به خدا عاشق كسي شدن جزتوحرومه بخدا
باغمت هزار تا خنجر تو دلم فرو ميره ماه اگه برق چشاتو ببينه از رو ميره
زيباچشم تو اگه باروياهام قهركنه آسمون دلش ميخواد شهر و پراز ابر كنه
چقدراسمتونوشتم روي صخره وسنگ چقدر كشته من واون دوتا چشماي قشنگ
گفتي فاصله است ميون من و روياهام باتو باشه اما نميدم هرگز به هيچ كسي جاتو
زيبااسمت كه ميادبدجوري ديوونه ميشم ولي گفتي قصه شوكه نميشه بياي پيشم
زيباتو فرشته اي اهل يه جايي توبهشت نميشه هم عاشق تو بود و هم واست نوشت
ازحسوديم نميشه بسپارمت دست خدا جام چقدر مشخصه تو نقشه ي ديوونه ها
زيبا آتيش ميزنه دل منو ا خماي تو نكنه اضافه شن با عشق من زخماي تو
زيباناز كن كه چشات ناز خريدني داره اون چشات كلي ستاره هاي چيدني داره
مال هيچ كسي نشو چون اينجاهافرشته نيست عشق و عاشقيا تلخ مثل گذشته نيست
گفتي فاصله است ميون فكرمو, حقيقته كاشكي داشتم يه ذره فقط يه كم لياقته
تشنه بودم واسه ي شنيدنه يه دنيا حرف تو يه كم گفتي بعدش دوباره سكوت و برف
جاي برفاروي كاغذميشه نقطه چين گذاشت حرف توبشه بايداين قلموزمين گذاشت
عمريه موندم توي مصراع اول چشات فقط اين فعلو بلدشدم كه ميميرم واسه برات
اگه بين همه توي دنياي ما جنگ بشه عشق من محاله به عشق توكمرنگ بشه
اگه باورت نشد بذار زمان نشون ميده جواب سوالاي سختو هميشه اون ميده
تو دوسم نداشته باش بازم قشنگه عالمت زيباكاري اگه كردموتورنجيدي ببخش
دنيا بايد بدونه تو فرشته اي, پس بدرخش
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 28
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 15:41 |
بازدید : 963 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
روی آن شیشه تبدار تو را " ها " کردم
اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم
حرف با برف زدم سوززمستانی را
با بخار نفسم وصل به گرما کردم
شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد
شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم
عرق سردی به پیشانی آن شیشه نشست
تا به امید ورود تو دهان وا کردم
در هوای نفسم گم شده بودی ای عشق
با سرانگشت تو را گشتم و پیدا کردم
با سرانگشت کشیدم به دلش عکس تو را
عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم
و به عشق تو فرآیند تنفس را هم
جذب اکسیژن چشمان تو معنا کردم
باز با بازدمی اسم تو بر شیشه نشست
من دمم را به امید تو مسیحا کردم
پنجره دفترم امروز شد و شیشه غزل
و من امروز براین شیشه تو را " ها " کردم
آن قدر آه کشیدم که تو این شعر شدی
جای هر واژه ، نفس پشت نفس جا کردم
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 24
|
تعداد امتیازدهندگان : 9
|
مجموع امتیاز : 9
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 15:40 |
بازدید : 907 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
در انتظار کسي باش
که بي وقفه به ياد تو بياورد
که تا چه اندازه برايش مهم هستي
و نگران توست
و چه قدر خوشبخت است
که تو را در کنارش دارد
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 14
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 15:36 |
بازدید : 900 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 21
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
پنج شنبه 14 بهمن 1389 ساعت 18:57 |
بازدید : 890 |
نوشته شده به دست |
( نظرات )
می نویسم تا بدونی, تو رو میخوام عزیزم
می نویسم تا بفهمی, تو رو دوست دارم عزیزم
دلم و خالی گذاشتم
که عشق تو بیاد تو قلبم
که بگم, تو رو میخوام
تو همیشه باش تو قلبم
تو همیشه باش تو قلبم
عشق من هنوز تو هستی
سر نوشته من تو هستی
پس نذار تنها بمونم
تا توی تنهایی نمیرم
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
پنج شنبه 14 بهمن 1389 ساعت 18:48 |
بازدید : 918 |
نوشته شده به دست |
( نظرات )
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت
دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، رو قلبت هدیه
داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی
حس کنی که هنوز هم دوسش داری
چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی
که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما
وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها
تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که
هنوز هم دوسش داری
چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب
بگی گل من باغچه نو مبارک
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 17
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
پنج شنبه 14 بهمن 1389 ساعت 18:28 |
بازدید : 929 |
نوشته شده به دست |
( نظرات )
خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان
بایدازجان گذردهرکه شودعاشقشان
روزاول که خداساخت سرشت وگلشان
سنگی اندرگلشان بود همان شددلشان
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 12
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
پنج شنبه 14 بهمن 1398 ساعت 10:51 |
بازدید : 1991 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 683
|
تعداد امتیازدهندگان : 191
|
مجموع امتیاز : 191
پنج شنبه 14 بهمن 1389 ساعت 10:50 |
بازدید : 976 |
نوشته شده به دست علیرضا |
( نظرات )
يادت در ذهنم ..
عشقت در قلبم ..
و عطر مهربانيت در تمام وجودمه ..
عزيزم محبت را در پاکی نگاهت ..
صداقت را در وجود مهربانت معنی کردم ..
و بدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودنه
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 13
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4